شهاب الدين احمد سمعانى

154

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

اى جوامرد ! حقيقت دان كه در آن روز با تو عهدى رفت تا كيست كه بر سر آن عهد است . شعر من لى به من يثق الفؤاد بودّه 55 * و اذا ترحّل لم يزغ عن عهده يا بؤس نفس من اخ لى تارك * حسن الوفاء به عهده لا يفده يبدى الصّفاء بنطقه لا خلقه * و يبشّ صابا فى حلاوة شهده و لسانه يهدى جواهر عقده * و جنانه يغلى مراجل حقده لاهمّ انّى لا اطيق مراسه * بك استعيذ من الحسود و كيده از ميان جان بكوش تا حلقه‌اى كه از اقرار در روز عهد الست در گوش خود كرده‌اى از دست بندهى ، كه در حلقهء دام بلا آويخته گردى . با شكن صدغ معشوق مشكين خال در شكستن ، آنگه به آخر كار عهد 56 بشكستن ، نشان مردى نبود اگر سرت ببرند بر سر عهد باش وگر هر دو كون روى به تو آرند و خنجر خصومت بر حنجر وقت تو نهند فرد باش و مرد باش . شعر فكن رجلا رجله فى الثّرى * و هامة همّته فى الثّريا در روز أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ مايده‌اى از مودّت بنهادند و تو را به حكم لطف بر آن مايده نشاندند و لقمهء حلال از عهد جلال ربوبيّت به تو دادند ، تو به دست بلى گرفتى و در دهان محبّت نهادى . و لا لقمة اشهى من لقمة التوحيد فى فم المحبة . هان و هان تا اين لقمه را به قذف كراهيت بنه‌اندازى 57 كه ابدا لا بد در بلاى / a 48 / بلى خود درمانى 58 . اوّل نهالى كه در باغ سمع تو بنشاند ، نهال ربوبيّت خود نشاند ، آنگه ، به آب لطف مدد كرد تا همى كشته بود ، شاخ وفا جسته بود . وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُوا . برگ رضا رسته بود رضى اللّه عنهم و رضوا عنه . شكوفهء حمد و ثنا شكفته بود الحمادون الله على كل حال . ثمرهء وصل و لقا ببسته بود . وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ . بر الواح ارواح به مداد امداد به قلم لطف قدم عهد نامهء ربوبيّت ثبت كرد . أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ . با قوالب سخن از ربوبيّت گفت ، و با قلوب حديث از محبّت راند . اى قوالب من خدايم ، اى قلوب من دوستم ؛ اى قوالب شما آن من‌ايد ، اى قلوب من آن شماام ؛ اى قوالب در تعب باشيد كه ربوبيّت از عبوديّت اين تقاضا مىكند ، اى قلوب در طرب باشيد الا بى فافرحوا و بذكرى